پرسه در متون کلاسیک؛ موسولینی و دکترین فاشیسم
فاشیسم همچون همهی طرحهای سیاسی ثابتقدم هم عمل است و هم اندیشه؛ فاشیسم عملی است که اندیشه در آن سُکنی دارد و آموزهای است برخاسته از نظامی متشکل از نیروهای تاریخی که در درونش استقرار دارند؛ آموزهی فاشیسم از درون بر آن نیروها اثر میکند. لذا فاشیسم واجد فُرمی است که با اقتضائات زمان و مکان همبسته است، اما محتوای مثالیای نیز دارد که آن را به بیانِ حقیقت در قلمرویی والاتر در تاریخ اندیشه مبدّل میگرداند...
فاشیسم در جهان فقط سویههای ظاهری و مادی را نمیبیند که در آن انسان بسان یک فردِ قائم بذات و خودمحور و تابع نیروهای طبیعی پدیدار میشود، نیروهایی که انسان را حسب غریزهاش بهسوی یک زندگی آکنده از لذتهای آنی سوق داده میدهد. فاشیسم فقط فرد را نمیبیند، بلکه بر ملت و کشور هم نظر دارد؛ افراد و نسلها با قانون اخلاق، با سنن مشترک و با یک رسالت واحد به هم پیوند مییابند، رسالتی که فراتر است از غریزهی زندگانی در حلقهی بسته لذات، رسالتی که زندگانی والاتری مبتنی بر وظیفه میسازد . این زندگانی والا از محدودیتهای زمان و مکان فارغ است و فرد در آن با فداکاری و گذشتن از منافع شخصی به هستی معنوی خویش نائل شود...
بنابراین طرح فاشیستی یک طرح معنوی است، برخاسته از واکنش عمومی این قرن به پوزیتویسمِ سست مادهگرایانهی قرن نوزدهم. فاشیسم ضدّاثباتگرایی است، اما مثبت است، فاشیسم نه بر مسلک شکاکان است و نه ندانمگرایان، نه بدبین است و نه خوشبینی بیدغدغه دارد...
فاشیسم از انسان میخواهد که فعال باشد و در عمل با همهی توانش مشارکت کند. فاشیسم از انسان میخواهد که دلیرانه از صعوبتهایی که از هر سو بر او میتازند آگاه باشد و آمادهی رویارویی با آنها باشد...
تلقی فاشیسم از زندگانی یک تلقی دینی است، که طبق آن آدمی در نسبت ذاتیای که با یک قانون والا دارد نگریسته میشود. بر اساس این تلقی، آدمی صاحب ارادهای است فراتر از فرد که او را به سوی عضویت آگاهانه در یک جامعهی معنوی رفعت میبخشد.
تلقی فاشیستی و ضدّفردگرایانه از زندگی بر اهمیت دولت تأکید دارد و فرد را مادامی میپذیرد که منافع او با منافع دولت انطباق دارد، دولتی که مظهر وجدان و ارادهی عمومی انسان بهمثابهی یک نهاد تاریخی است. فاشیسم در تقابل با لیبرالیسم کلاسیک قرار دارد. لیبرالیسم بهمنزلهی واکنشی در برابر مطلقگرایی برخاسته است و وقتی دولت به تجلی وجدان و ارادهی مردم مبدل گشت کارکرد تاریخیاش پایان یافت. لیبرالیسم دولت را به نام فرد نفی میکند. فاشیسم اما حقوق دولت بهمثابهی تجلی ذات حقیقی فرد را از نو مطالبه میکند. اگر آزادی قرار است خصیصهی آدمیان زنده باشد و نه انتزاعات دروغینِ لیبرالیسمِ فردگرا، آنگاه فاشیسم مظهر آزادی خواهد بود، زیرا تنها آزادی واجد ارزشْ آزادیِ دولت و آزادی فرد در درون دولت است.
ترجمۀ قطعهای از کتاب «دکترین فاشیسم» نوشتۀ بنیتو موسولینی
(نقلشده در مجموعهی زیر)
Somerville, John & Santoni, Ronald (ed). Social and Political Philosophy; Readings from Plato to Gandhi. 1963. Anchor Books. p. 295-6.
کلمات کلیدی: فاشیسم، لیبرالیسم، موسولینی، آزادی، فردگرایی